× از مرکز آمار ایران بهم اس ام اس زدن که خوشه ی شما رو خر خورده !! حالا من چیکار کنم ؟
× 5شنبه پامو باز میکنم و از این بابت خیلی خیلی خوچحالم
× صفحه ی یه بلاگ رو اتفاقی باز کردم دیدم نویسنده ش صدای خودشو ضبط کرده گذاشته ملت گوش بدن! البته قبلا هم چند جای دیگه دیده بودم ! اما این یکی بدون رودرواسی یه لحظه احساس کردم خر داره آواز میخونه !!!! بی نهایت صدای مزخرفی داشت !!! کامنتاشو باز کردم ببینم چیا بهش گفتن ! دیدم به به و چه چه که کامنتر ها راه انداختن !! دوباره گوش دادم دیدم نه بابا خیلی بد میخونه ! واقعا تعجب کردم از حرفایی که نوشته بودن !!! چرا آخه اینقدر بیخودی از همدیگه تعریف میکنیم وقتی واقعا تو دلمون یه چیز دیگه ست !!! چرا اینقدر میگیم واییییی عزیزم اصن هایده باید پیش تو لنگ بندازه !!! ابی کجاست ببینه یه نفر رو دستش بلند شده !!! نمیگم سلیقه ی همه باید مث مال من باشه ! ولی تفاوت کامنت و ابراز علاقه ی تصنعی با واقعی و قلبی کاملا مشخصه ! خب اینقدر کردیت بیخودی به نویسنده و صاحب صدا میدیم توهم برش میداره که نکنه خبریه !!! نمیگم بزنیم تو ذوق بقیه ولی خدایی تعریفای آب دوغ خیاری فقط کیفیت رو میاره پایین !
خدایی چند جا دیدم بعد این همه تعریف و تمجید الکی، نویسنده حسابی خوشش اومده و تند تند شاهکارای بی نظیرشو میندازه به ملت !! :))
البته همیشه هم تو ضبط صدا خلاصه نمیشه خیلیا عکس میزارن که بازم سیل تعریف و تمجید بیخودی ه که هجوم میبره به طرف نویسنده ! گرچه کاملا ظاهرش معمولیه !!!! که البته البته البته بنظر من این عکس گذاشتن دلایل مختلفی داره ...
اصن به منچه ...
اینا رو گفتم که بگم چرا اینقدر به هم دروغ میگیم !
البته اینی که میگم بیشتر تو وبلاگای پر بازدید خودشو نشون میده هااا !!! نه امثال بلاگای درپیتی چون همینی که الان توشین :))))
حالا چی شد که به اینجا رسیدم ... صبح یه کامنتی از سپهر عزیز دیدم که نوشته بود این آپ های آخرت بی نمک بود ...
خیلی خوشحال شدم رک حرفشو زد ولی خب من باید چند تا چیز رو توضیح بدم:
اول اینکه من طنز نویس نیستم دوست گل م ... نه استعدادشو تو خودم میبینم نه ادعاشو ! شاید یکی از دلایلی که اسم بلاگ رو عوض کردم همین بود ... اسم قبلی بلاگ این بود " بیایید به هم بخندیم نه باهم" !
تنها دلیلش هم این بود که هر مطلبی که به نظر خودم طنز و بانمک میومد میزاشتم تو بلاگ ... دوس داشتم بقیه هم بخونن شاید یه لبخند کوچولو بیاد گوشه ی لباشون ... آرشیو بلاگ هم اگه سر بزنین تا همین چند ماه پیش نشون میده که من چیا میزاشتم تو وبلاگم ...
که یه دفعه تصمیم گرفتم اینجا تبدیل بشه به یه دفترچه خاطرات کوچولو که هر چند وقت یک بار خاطراتمو توش ثبت کنم که فردا پس فردا نشون بچه هام بدمشون :)!
اسمشم گذاشتم " زندگی یک لطیفه ی کیهانی ست" . نه به خاطر اینکه من بخوام لطیفه بگم براتون ! که بخندین !! نه! فقط به نظرم زندگی مثل یه لطیفه میمونه که نباید هیچ وقت جدیش گرفت !
و من قرار روزمرگی هامو بنویسم ! به یه زبون ساده و خدمونی !!! البته نمیدونم چرا هیچ وقت دستم نمیره از غم و غصه هام بنویسم ! یا اینکه حداقل تا اونجایی که میشده ننوشتم ... شاید هم به خاطر همین باشه که فکر میکنین قرار من طنز بنویسم !
اینا رو گفتم که بدونین من اصلا توهم برم نداشته که خیلی بانمکم !!!!!و انتظار با نمکی هم از من نداشته باشین چون استعدادشو ندارم :)
به قول معروف من طنز نویس نیستم ولی طنز نویسارو دوس دارم :))
× من معتقدم مهمونی باید طوری باشه که هم میهمان لذت ببره هم میزبان. متنفرم از حالتای خیلی خیلی رسمی که همش خلاصه میشه تو تعارف تیکه پاره کردن میزبان و معذب بودن مهمان ! دقیقا این حالت واسه ما پیش میاد وقتی میریم خونه عمه م ! ما رو میزارن وسط و عین پروانه دورمون میچرخن !!! به زور تو حلقومت خوردنی و نوشیدنی و کوفت میچپونن ! شاید بگین این از احترام زیاده و بد که نیست این همه هواتونو دارن ... نه بد نیست! ولی اینطوری دیگه به آدم خوش نمیگذره که بس که داره خجالت میکشه !!!
تو این دوماهی که ما اومدیم خونه جدید نشد دعوتشون کنیم ! و به جای دید و بازدید کلا دید و دید بود !!! حالا امشب قراره بیان خونه ما بازدید !!! پووووووووووف !!!
مامان دیگه دست اونا رو از پشت بسته ! فک کنم بالغ بر شونصد نوع پلو و چلو میخواد درست کنه !!!! بعد عین مامان بزرگه زی زی گولو داره از این ور میچرخه میره اون ور و قابلمه های شونصد کیلویی جابه جا میکنه !!! این طوری که این داره تدارک میبینه هرکی ندونه فکر میکنه عقد کنونه دخترشه !!!
منم که فقط یه میز گذاشتم جلو روم و پامو گذاشتم روش دارم نگاش میکنم !!! بعد یه لحظه دیدم خب درسته نباید زیاد راه برم ولی دیگه خب بد نیست یکم کارایی که میشه نشستنی انجام داد براش انجام بدم !!! گفتم مامان تو کارت نباشه ! سالاد و دسر و این حرفا با من! از اونجایی هم که بسیار بسیار دختر کار کرده و خانه داری هستم دوییدم تو اینترنت و سرچ زدن در باره ی آخرین مدل های مختلف سالاد و دسر !!! چه عکسایی ! به به ...
خب وقتی قرار باشه آدم واسه خودش یا مهمونای معمولیش ژله درست کنه دیگه یه رنگ نهایتن دو رنگ !! دیگه خیلی بخواد مرام کششون کنه 3 رنگ درست میکنه دیگه !!! حالا که عمــــــــــه خانوم قراره بیاد اصن زیر 10 رنگ جا نداره !!!! اصرار نکن جون داداش اصن افت داره واسمون !!!
یه مدل سالاد درست کردم !!! هوووووووووووع !
هیچی راجع بش نگم بهتره !!! فعلا اون ته یخچال جاسازیش کردم تا به وقتش سر به نیستش کنم 
تعارف هم حدی داره خب !!! وقتی دیگه جا ندارم کجام جا بدم !!! وقتی تمام روح مرده هامو میاری جلو چشم که اون 2 تا کفگیری که واسم کشیدی رو بخورم باید فکر الانو میکردی !!! امشب میرم میشینم رو گردن شوهر عمه به زور کتک میکنم تو حلقومش !!!
× دوستایی که حال پامو پرسیده بودن خوبه شکر خدا !!! ورم پام خوابیده و گچش گشاد شده واسه پام !!! اون اوایل که میخارید میل بافتنی میفرسـتادم تو گچه !! الان دیگه دستم تا آرنج میره توش !!! 
× چوی که ریدم سیت چوس بید نهردی ؟
.
.
.
.
.
ترجمه: چایی که ریختم برات چش بود نخوردی ؟
.
.
:|
مانای عزیزم منو دعوت کرده به یه بازی جدید که اختراعی خودشه !
بازی این طوریه که فرض کنید به هر شخصی تو این دنیا که بخواهید ( بدون هیچ محدودیت یا عواقبی) یک پیام بدهید! لطفا بگویید به چه کسی و چه پیامی میدهید؟
ظاهرا این بازی مثل یه جور غول چراغ جادو میمونه البته با این تفاوت که خواسته ای برآورده نمیکنه فقط قراره یه بار به یه شخص دلخواه یه حرفی بزنیم !!! حرفی که عواقب خاصی نداره ! یعنی به خاطر حرفی که زدی کسی توبیخت نمیکنه !
معمولا تو همچین شرایط و همچین فرصتای نابی که دست میده خب آدم دوس داره یکم از عقده هاش خالی کنه دیگه! نه ؟
منم با فراغ بال میگم : ا.ن تو اون روحتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت ! مرتیکه ی خر !
آخیش ! چه قدر احساس سبک بالی میکنم ! کاش بازیش یه جوری بود میشد حرکات فیزیکی هم انجام داد !!!! حیف شدااا !
شووووما شاهد باشین مانا منو اغفال کرد ! 
اگه منو گرفتن حتما براشون توضیح بدین که این یه جور بازی بود 
× همه دعوتین ! برین حالشو ببرین :)
فک کن داری واسه خودت هویجووری راه میری بعد یهو این پات و اون پات به هم گره بخورن و زرتی بیفتی زمین !!! بعد پات زیرت جا بمونه
یعنی از شدت درد من فقط سرخ و سفید و بنفش شدم !
بعد یهو ظرف یه ساعت حجم پام دو برابر شد !!!! صبح که رفتیم بیمارستان عکس بگیریم، رادیولوژی زیرزمین بود! واسم ویلچر گرفتن اینقدهههههه حال داد!!! به آقاهه میگفتم تند تر برووو 
بعد این ویلچره از بس درب و داغون بود یه لحظه دیدم عنقریبه که چرخاش در بره !!! با مخ بیام زمین !!!! گفتم جووووون مادرت بزن بغل پیاده میشم !!! بقیه راهو با عصا برم راحت ترم !!!!
دکی گفت یه گج کوتاه واست میگیریم !!! منم فک کردم گچ کوتاه یعنی یه چیزی تو مایه های جوراب میشه !!! ولی وقتی آقاهه داشت گچ میگرفت دیدم هی داره میاد بالا تا رسید زیر زانوم !!! بش میگم مگه قرار نبود گچ کوتاه بگیرین ! میگه کوتاهه دیگه ! میگم خب اگه این کوتاهه پس بلندش میشه تا کجا؟ میگه تا بیخ رون!
یعنی یه چیزی تو مایه های جوراب شلواری 
خووولاصه که تا 2-3 هفته زمین گیر شدم !!! شانسو میبینی تروخدا ؟!!؟! مردم میرن کوه از نوک قله میفتن پایین هیچیشون نمیشه !!!! ما داریم تو خونه خودمون صاف صاف راه میریم باید بیفتیم زمین پامون مو برداره !!!
خب من گناه دارم !!!! خیلییییی سخته واسم خیلیییییییییی! اصلا هم خوب بلد نیستم با عصا زیر بغل راه برم ! باید یه گوشه دراز بکشم همش !!! اگه یکی دلش سوخت یه چیزی واسه ناهار و شام واسم بیاره وگرنه که حتما از گشنگی میمیرم :(
خیلی دلم واسه خودم میسوزه :(
از همه مصیبت انگیز تر که مسئله ی دستشویی رفتنه !!! پففففففف! آدم حاضره بترکه ولی زجر رفت و آمد و نشست و برخواستشو تحمل نکنه !!!! یعنی من یه چیزی میگم شووووما یه چیزی میشنویااااا !!!!
داداش که مرتب راه میره میگه الخیر فی ما وقع !!!!
آخدا جون، خیر اینکه ما رو اینطوری زمین گیر کنی چی بود آخه !!! خب من همین طوری روحیه م داغونه ! الانم که ...
ببین همش 2 روز گذشته این طوری دارم بیتابی میکنم !!! من چطور میخوام 3 هفته این وضعیتو تحمل کنممممممممممم !!!!
آرمی جونم تو ماهی خوب بشه پات الهی

× بعضی کسایی که کامنت میزارن خدایی خیلی آدمای باحالی ان ... حسابی نویسنده وبلاگ رو قهوه ای میکنن با کامنتاشون ! یعنی فک کن طرف نشسته 3 ساعت با احساس هرچه تمام تر مطلب مینویسه، درد دل میکنه، غم و شادیشو با بقیه تقصیم میکنه ! یکی از راه میرسه یه چیزی مینویسه که ...
حالا یکم قضیه رو باز میکنم تا دور هم یکم غیبت کنیم !
نویسنده: دیشب بابام مرد!
مامانمم که پارسال مرد! حالا من تنهایی چیکار کنم؟؟؟
خدا این چه زندگی ایه آخه؟؟؟؟؟ شبا از ترس تا صبح خوابم نمیبره ... دیگه دوس ندارم این زندگیو ...خواننده: جالب بود! به من هم سر بزنید!

خواننده: سخت نگیر درست می شه.
آپم بهم سر بزن!
نویسنده: آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
خواننده: واقعا شعرات قشنگن. چطوری می تونی شعرای به این قشنگی بگی؟ جدا که بهت حسودیم میشه !!! راستی با تبادل لینک موافقی؟
نویسنده: بالاخره بعد از 10 سال پشت کنکور موندن قبول شدم ! اصلا باورم نمیشه ! خدایا شکرتتتتتت ! یعنی این منم که تونستم رشته ی مورد علاقه م قبول شم ! امروز احساس میکنم خوشبخت ترین فرد روی زمین منم !!! خدا جووووووووون عاشقتم ...
خواننده: دو چشم خسته اش از اشك تر بود ز روي دفترم چون ديده بر داشت
غمي روي نگاهش رنگ مي باخت حديثي تلخ در آن يك نظر داشت
مرا حيران از اين نازكدلي كرد مگر اين نغمه ها در او اثر داشت ؟
نویسنده: بچه ها دیشب تو شلوغ پلوغیا مامورا داداشمو گرفتن بردن! ازش هیچ خبری نداریم ... مامانم به شدت نگرانه ... همش گریه میکنه ... بابا تا صبح از این کلانتری به اون کلانتری رفت و به هرکی تونست رو انداخت ... واقعا اوضاع بدیه !! اگه اتفاقی واسه داداشم بیفته من خودمو میکشم! بابا و مامان حتما دق میکنن ... تروخدا دعا کنین !
خواننده: عید غدیر خم بر شما دوست عزیز مبارکباد. منتظر دیدار شما در وبلاگم هستم.



خوشحال می شم به کلبه حقیرانه ی من هم سر بزنید.
خواننده: سریال جذاب یومونگ (جومونگ+یانگوم) 78 سی دی فقط 80 هزار تومن!
خواننده: واقعا وبلاگ زیبایی داری. همیشه نوشته هاتو دنبال میکنم ... پیش ما هم بیا ...
× گفته بودم که من رفتارا و عادتای خوچگل خوچگل زیاد دارم! خیلی وقتا ممکنه از کنار حرفای کوچیک کوچیک که احساس کنم بوی تمسخر و توهین بده راحت بگذرم و دایورتشون کنم به ناکجا آباد! ولی گاهی وقتا اگه هی تکرار بشه و جمع بشه و جمع بشه یه دفعه سر یه مسئله ی به ظاهر کوچیک همچون شیر ژیان به غرش در میام!
دیروز از همون روزایی بود که با یه اس ام اس ساده بدجور اعصابم خورد شده بود!
وقتایی هست که آدم وضعیت خودشو میدونه و به کمی ها و کاستی های خودش آگاهه دیگه چه لزومی داره یه نفر بخواد بهت یادآوری کنه!
داشتم با یکی از بچه ها اس ام اس بازی می کردم و ازش راجع به یه کاری مشورت میخواستم که یه دفعه یه چیزی گفت که هم خیلی ناراحتم کرد هم خیلی منو برد به فکر.
منم که حساسسسسس! تمام دیروز رفته بودم تو لاک خودم بودم و داشتم فکر میکردم! به اینکه راهی که من میخوام برم درسته !؟ غلطه ؟! یعنی اشتباه کردم !!!
خووولاصه هی فکر کردم و فکر کردم ولی به هیچ نتیجه ی خاصی نرسیدم! فقط احساس افسردگی و دپسردگی و ناامیدی همه ی وجودمو گرفت!
بعد از ظهرش همین طور بی حوصله تو اینترنت بودم و وبگردی میکردم که یه دفعه یه وبلاگ جالب پیدا کردم! البته تو اون شرایط روحی چون نویسنده ش فقط شکایت و آه و ناله و فغان سر داده بود واسه من جالب بود! بعد از یکی دو ساعتی که از پای کامپیوتر بلند شدم دیگه اعتماد به نفسم افتاده بود کف زمین ! با اون روحیه ی درب و داغون فقط دلم میخواست از شدت ناراحتی و نا امیدی عَر بزنم!
ساعت حدود 8 بود که با مامانم بحثم شد و رفتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم و خزیدم زیر پتوی گرم و نرمم!
وقتایی که خیلی ناراحت باشم نمیدونم چرا لرز میگیرتم! زانوهامو مثل جنین تو رحم مادر جمع کردم تو بغلم و پتو رو کشیدم رو سرم! با اینکه سردم بود ولی تنم داغ داغ بود. دیگه تمام سلول های بدنم متفق القول احساس بدبختی میکردن. خیلی تلاش کردم که بخوابم ولی اصلا و ابدا خوابم نمیبرد.
هی از این پهلو به اون پهلو میشدم و لی دریغ از یه خمیازه! سرمو از زیر پتو دراوردم بیرون دیدم ساعت 9 شده! دوباره رفتم زیر پتو و به خودم گفتم یکم دیگه تلاش کن حتما خوابت میبره! کم کم صدای قار و قور شکمم شروع شد!!! ای خدا اینو دیگه چیکارش کنم !!! سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم و همچنان تلاش کنم بلکه خوابم ببره! نیم ساعتی وول خوردم که دیدم صدای ارکس سمفونیک شکمم لحظه به لحظه بیشتر میشه!!!
بلند شدم رفتم سر یخچال که چشمم افتاد به خورشت بــِــه که من عاشقشم و ظهر مامان درست کرده بود ولی به خاطر رژیمی که گرفتم فقط چند قاشقشو خورده بودم! زیرشم یه ظرف برنج سفید بود که دونه هاش هرکدوم شده بودن هم قد من! بدجوری بم چشمک میزدن لامسبا !!!! خواستم بیخیال رژیم بشم! پیش خودم گفتم من که بدبختم! حالا مثلا یه بدبخت چاق با یه بدبخت لاغر چه فرقی میکنه !!!
ولی بازم دلم نیومد. یه خیار و یه پرتقال برداشتم و در یخچال و بستم! اومدم رو سرامیکای سرد وسط هال نشستم و خیار و پرتقالمو خوردم! وقتی پره های خنک پرتقالو میزاشتم تو دهنم هر کدوم انگار یه غم و غصه رو از تو گلوم میکندن و میبردن پایین ! با ملچ مولوچ تمام همشو خوردم ! وقتی تموم شد احساس کردم خیلی شاد و شنگولم ! دیدم انگار به من نمیاد از این ادا اتفارا درارم! باید مثل همیشه نیشم تا بناگوش باز باشه! افسردگیمون هم مث بقیه کارامون مسخره بازیه !!! :(


