تبليغاتX
زندگی یک لطیفه ی کیهانی ست


× نمیدونم چی حسی بهتون دست میده وقتی صبح ساعت 5.30 با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شین !!! وقتی تلفن داشت میزد تو سر خودش من به جای اینکه بپرم برم جواب بدم داشتم فکر میکردم یعنی کی میتونه مُرده باشه ! کل فامیلا و دوست و آشنا رو لیست کردم ! که کاشف به عمل اومد یکی از پیر ترین اعضای فامیل که این آخریا یه 10 سالی هم قاچاقی زندگی کرده بود بدرود حیات گفته ! خدایی کی خبر فوت دختر پسر عمه ی مادر بزرگت رو که تو سن 90 سالگی مرده ساعت 5.30 بهت میده ! تا چند ساعتی نصف بدنم لمس بود !!!! اصن من تو خبر مرگ شنیدن شانس ندارم ! اینقدر خبرای ناگوار بهم دادن اینقدر تکون های بدی خوردم که دیگه کاملن واسم عادی شده !یکی بخواد واسم مقدمه چینی کنه میگم برو سر اصل مطلب بگو کی مرده !!!!

یادمه 16 ساله م بود از مدرسه رفتم خونه دیدم چندتا از همسایه ها جمع شدن تو خونه !  منم بی تفاوت رفتم تو اتاقم که لباسمو عوض کنم زن همسایه اومد تو اتاق گفت ببین آرمیتا جون مرگ حقه ! باید کنار بیای با قضیه خیلی واست متاسفم ولی بابات فوت کرد! ولی الان تو نباید گریه کنی اون الان بیشتر به فاتحه احتیاج داره !!!

2-3 سال پیش یادمه یه روز صبح تو کلاس زبان بودم ! دیدم گوشیم زنگ میخوره شماره ی زن پسر عمه م روش افتاده ! خیلی واسم عجیب بود چون تا به حال به من زنگ نزده بود ! رفتم بیرون دیدم پسر پسر عمه م که نزدیک 12-13 ساله ش بود داره با گریه میگه آرمیتا بابام مرد !!! بهش گفتم گمشو بابا حال نداریم ! این مزخرفا چیه ! بعدا کاشف به عمل اومد پسرش به اولین کسی که خبر فوت باباشو داده من بودم ! چرا ؟؟ من چه کاره بیدم اونوقت !!!!

راهنمایی بودم که یه ماهی مامان بزرگم اومد پیشمون ! شبا عادت داشت تو اتاق من پایین تخت من بخوابه! یه روز صبح ساعت 7 از صدای گریه مامانم بیدار شدم ! از تخت اومدم پایین با همون قیافه ژولیده پولیده داشتم میرفتم بیرون ببینم چه خبره ! مامان بزرگ هم همچنان خواب بود !

نگو مامانم اومده مامان بزرگمو بیدار کنه دیده بیدار نمیشه ! دکتر که اومد گواهی فوت صادر کنه گفت ساعت 3 تموم کرده منم 4 ساعت واسه خودم راحت کنارش خوابیده بودم !علت مرگ هم سکته ی قلبی بود ! یه مرگ راحت و بی دغدغه !

بعد اون اتفاق دیگه نتونستم حتی یه شب هم تو اون اتاق بخوابم !

خووولاصه که ما تحمل هر خبر بد و ناگواری رو داریم فقط خواهشن تو ساعتای غیر اداری نباشه :)))


× نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 آذر1388 توسط  آرمیتـــــــا |


× یه مدت زیادی بود بدجور داشتم فکر میکردم به کارایی که میخوام انجام بدم یا کارایی که انجام دادم ! نتیجه ی امتحانم اومد ! بد نبود. ولی اونی نبود که من میخواستم! برای هدفی که من تو سرم دارم خیلی بیشتر از اینا میخوام و این چیزا نمیتونه منو راضی کنه! برای اولین بار بود به جای اینکه از مشکلاتم فرار کنم و حرف حرفه خودم باشه راجع تصمیماتم و آینده م با خانواده م حرف زدم و به حرفای تک تکشون عمیقا گوش دادم ! حالا تصمیمم رو گرفتم و باید به هدفی که تو سرم دارم برسم ! با برادرم که حرف میزنم میگه 3 راه داری ! درس بخونی سال بعد دوباره امتحان بدی ! بری سر کار که خب باید قید اومدن به اینور (بلاد کفر) رو بزنی ! یا اینکه شوهر کنی ! خب گرچه راهه آخر یکم وسوسه کننده ست !!! :))) ولی خب چاره چیه دیگه ! من باید به اهداف بالا بلندم فکر کنم ! شوهر چیه بابا ! پیشششششششش ! :)))

تازه میگه بد نیست یه دوست پسر واسه خودت پیدا کنی !!! من دو تا شاخ رو سرم یه دم هم پشتم درومد ! کسی که وقتی ایران بود یه بار نزدیک بود با پسر داییم که بد نگام مبکرد گلاویز بشه !!! حالا از وقتی رفته خارج چقدر مایندش اُپن شده ! هی هی هی ! البته خب من که میدونم اینا همش تعارفه ! و  بعد از این جمله که میتونی واسه خودت پیدا کنی فقط زمانی با آرامش مکالمات ادامه پیدا میکنه که من فقط بگم نه بابا !!! میخوام چیکار !! چون اگه بگم خب باشه روش فکر میکنم ! مایندش کلوز میشه و دهنش اُپن میشه ! :))

خووولاصه که مدت مدیدی بود که اعتماد به نفسم با خاک کوچه یکی شده بود ولی الان در حد بنز رفته بالا ! اصن چسبیده به سقف ! منی که تصمیم به رفتن گرفتن میرم ! حالا امسال نشد سال دیگه ! سال دیگه نشد سال بعدش ! اصن شووما بگووو تو سن نود سالگی ! فک کن ! 90 سالم شده میرم لاس وگاس ! قمار بازی میکنم! :)))))) پشت کارو داری دیگه ؟؟؟

× رفتم کارنامه ی امتحان جی آر ای رو از سازمان سنجش بگیرم. چون نمره م رو قبلا تو اینترنت دیده بودم سریع به آقاهه میگم یه فرم ثبت نام بدین !! با خنده میگه از اون ور کارنامه میگیری از این ور فرم ثبت نام مجدد میخوای !!! من که لپام گل انداخته سرمو میندازم پایین ! برگه هارو میده بم میگه خانوم آرمیتا آخرین بارت باشه هاااا !!! نبینم سال دیگه بیای بگی فرم ثبت نام بده ! دیگه این ورا نبینمت !!!! شده به خاطر قولی که با آقاهه دادم دیگه امسال میترکونم !!! میدونم میدونم میدونم شتر در خواب بیند پنبه دانه !!! :))))

فقط مشکل اساسی که سر راهم میبینم دهن مردمه ! نمیدونم به چه نحوی میشه از دست انسان های فوضول نجات پیدا کرد ! زندگی ه من رفته زیر ذره بین یه سری که به شدت رو اعصابن ! منی که کاری به کسی ندارم به شدت بقیه به کارم کار دارن !!! خبر ندارن که من چه قدر هار شدم !!! کافیه بیان جلو ! بدون پاچه بر میگردن عقب ! :)

× ساعت نزدیک به 2 نصفه شبه ! کدوم آدم شیرین عقلی الان یاد آپ کردن بلاگ میفته ؟!!! خب معلومه آرمیتا!



× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 آذر1388 توسط  آرمیتـــــــا |


× چه قدر حس خوبیه وقتی به هوای درس خوندن راهیه کتابخونه بشی بعد به پیشنهاد دوستات سر از کاخ سعد آباد در بیاری! بعد هی با هم بگین و بخندین ! سوار رویز رویز رضا شاه بشین و هی پیش خودت حرص بخوری که چرا دوربینتو نیاوردی که چهار تا عکس مشتی بندازی ! بعدش از شدت گرسنگی بزنین بیرون و یه ناهار توپ بزنی تو رگ و دوباره برگردین تو کاخ ! و بازدید ادامه ی موزه ها ! البته اولش به هم قول بدین که زود برمیگردیماااا ! ولی نشون به اون نشون که 6 بعد از ظهر خسته از حمل کردن بیخودیه کتاب های خونده نشده برگردی خونه ! و اون روز واست بشه یه روز به یاد ماندنی ...

× ای بابا چه خبر بود این 16 آذر !!! من وقتی این گاردیا رو میبینم قلبم عینهو یه گنگیشک شروع میکنه به تند تند زدن ! بعد پاهام شل میشه یوهو !!! خیلی ترسو ام نه ؟!!! ولی واقعا دست خودم نیست ! تا اومدم بیرون دیدم اینقدر شلوغ پلوغه بعد چند تا تیر هوایی زدن بدو بدو برگشتم طرف خونه !!!!!

× به دوستم میگم میخوام با مامان بریم پرده بگیریم ! میگه ای بابا چه عجله ای داریناااا ! میگم عجله ؟ یه ماهه که اومدیم تو این خونه هنوز یه تیکه ملافه رنگی رنگی زشت کج و کوله و پاره پوره قده پنجره ست ! میگه خب مگه چیه !!! ما 6 ماهه اومدیم خونه جدید هنوز پرده نگرفتیم! تازه تا 2 ماهه اول پنجره هامون شیشه هم نداشت !!! :)))

× کنار خیابون منتظر وایساده بودم که داداشم بیاد دنبالم ! هی یه آقاهه از اون سمت شکلک در میاره ! منم حرص میخورم که چطور این خان داداش مارو اسکل خودش کرده ! بعد هر چند وقت یه بار نگاهم به نگاهه اون آقاهه گره میخوره میبینم داره التماس میکنه یه بوس واسش بفرستم !!!! ای خدااااااااااااااااااا !!! :(

× آخی ! هپی هپی برسدی بلاگ نازنینم ! بچه م 2 ساله ش تموم شد ! چه دورانی داشتیم با این بلاگااااا ! چه قدر تو این دو سال زدیم تو سر و مغز هم دیگه ! چه دوستی ها و دشمنی هایی شکل گرفت ! ولی الان همه بزرگ شدیم ! خانوم شدیم! آقا شدیم ! البته درباره ی خودم شک دارم هنوز! آخه از قدیم ندیما میگن اصل بد نیکو نگردد زانکه بنیادش شیطونه !!!!  بلاگ عزیزم با این قلب کوچیکت واسم دعا کن ! آخه میگن خدا دعای ویلاگا رو زود براورده میکنه !!!!! عزیزم دو ساله گیت مبارک :)


Life is short, break the rules, forgive sooner, love with true love, laugh without control


× نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 آذر1388 توسط  آرمیتـــــــا |

× کسی اینجا هست که به روح اعتقاد نداشته باشه ؟ ای تو اون اعتقادش !

راستش یه مدتیه که درگیریه فاحشی بین من و روحم به وجود اومده ! از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون روح من خیلی وحشی و بیتربیته ! نمیگم خودم خیلی آرومم و اصلا اهل بحث و دعوا نیستم ولی خودم هرچی باشم روحم چندین برابر گستاخ تره !

آقا تا من سرمو میزارم رو بالش و میخوابم این روح خبیثم راه میفته میره با این و اون دعوا و کتک کاری کردن ! طوری که من هربار از خواب بیدار میشم احساس خستگی و کوفتگی عجیبی دارم و بعضی وقتا سردردای بدی میاد سراغم !

صبح و ظهر و بعد از ظهر و شب هم فرقی واسش نداره !!! کلا کافیه من بخوابم روحم دوره میفته روح یه بنده خدای دیگه رو اعم از دوست و آشنا و فامیل و همسایه و غریبه خفت میکنه حالا نزن کی بزن ! خودمونیماااا تو خواب عجب زوری دارمااااا !!! برخلاف حالت عادیم که بعضی وقتا جون ندارم در یه نوشابه رو باز کنم تو خواب با گنده تر از خودم دعوا میکنم !!!

خولاصه اگه یه روزی تو خواب از روح من کتک خوردین باور کنین به جان 8 تا بچه هام من بی تقصیرم !

بدیش اینه هرچی خوابم طولانی تر باشه وخامت اوضاع بیشتر میشه !

دیشب تو خواب دیدم روحم به جرم شرارت، زورگیری و تهدید نوامیس مردم تحت تعقیبه !!!! یعنی کافی بود من چند ساعت اضافی میخوابیدم اون وقت پلیس گرفته بودش و اعدامش کرده بود ! خب روحم بمیره منم پشت بندش میمیرم دیگه !!!!

به خاطر همین موضوعه وقتی میخوام بخوابم به مامان میگم من زیاد نخوابمااا !!!! اونوقت خواب به خواب میرم  اون دنیا !!! هیچیمون که به آدمیزاد نرفته !! اینم از وضیعیت روحمون و خواب دیدنمون !!!



× نوشته شده در تاريخ جمعه 13 آذر1388 توسط  آرمیتـــــــا |


× من هرگز و تحت هیچ شرایطی از پا نمی افتم.

× زمین می خورم ولی رو زمین نمی شـینم.

× زندگی سخت میشه ولی تموم نمیشه.

× طـول می کشه ولی درست میـشه.

× زمان حلـــال خیلی از مشکلاته.


× نوشته شده در تاريخ جمعه 13 آذر1388 توسط  آرمیتـــــــا |