
× بحث و جدال دیشب یه تفریح غیر منتظره بود که حسابی منو از کسالت دراورد ! البته خب اینم بگم یکم سخته بحث کردن با یه عده ای که نمیتونی منظورتو بهشون حالی کنی یا اینکه اونا متوجه نمیشن یا برعکس ! اونا نمیتونن به تو حالی کنن و یا تو متوجه نمیشی ! هرچی بود از یه اظهار عقیده ساده شروع شد و اونقدر به بیراهه کشید که خودم هم نفهمیدم چرا ! بحث کردن منطق خاصی میخواد که دو طرف باید ازش تبعیت کنند ! ولی متاسفانه وسط کار وقتی یه عده پا برهنه بپرن وسط و دیگه از حالت منصفانه خارج بشه و دیگه کلا موضوع بکشه به جاهای چرت و پرت نتیجه ش میشه همین ! روابط تیره و تار ! و توهین پشت توهین !
از قدیم گفتن تو دعوا حلوا خیرات نمیکنند ! حرف بزنی حرف میشنوی ! و جالبه که یه طرف بحث بیاد هر چی خواست بگه و مرتب اعتراض کنه که بم توهین شد ! بحث پایین ار نظر من تموم شده ست ! کسی دوس داره همین طوری واسه خودش ادامه بده میتونه بره هر جایی غیر از اینجا ! از قدیم گفتن چاردیواری اختیاری ! دیگه دم دهناتونو که نمیتونم گِل بگیرم !!! ولی چون این جارو با پاتوقتون یعنی همون چاله میدون اشتباه گرفتین ! مجبورم نظراتو تاییدی کنم تا هر کسی از راه میرسه ... !
× البته این نکته رو بگم که من تحمل شنیدن نظر مخالف رو دارم ! پس نظراتی که مخالف باشه هم تایید میشه فقط حرفای صد من یه غاز حذف میشه ! خیلی دوس دارین به من ابراز محبت کنین، برین تو همون بلاگای خودتون و هرچی دوس داشتین بنویسین ! من اهمیتی نمیدم و دایورت میکنم به ناکجا آباد ... !
× آهنگ بلاگو دارین ؟؟ حال میکنین چه باحاله ؟! ![]()
این [بلاگ] به من اعلان جنگ کرده !
البته خودش اسمشو نگذاشته جنگ ولی من میزارم !
یه چیزی تو مایه های مناظره ی ا.ن و موسوی !!!!
اون ا.ن منم موسوی ! :دی
بریزین سرش نابودش کنن !! هی هی !
× کسی میخواد حرفی بزنه که لازمه جواب بدم بهتره تو کامنت دونی همین جا بنویسه !
× از این به بعد میتونین منو اوس آرمی صدا بزنین !!! از بس که با نجار و لوله کش و برق کار و کابینت ساز و نقاش سر و کله زدم خودم شدم یه پا اوستا ! از همه چیزم دیگه تا حدودی سر در میارم !!! ولی خدایی فکر میکنم اگه به جای درس خوندن بیخودی که آخرشم هیچی نشدم !!! میرفتم کار فنی یاد میگرفتم خیلی خیلی بهتر بود واسم !!!! کلی هم پول میزدم به جیب ! :) والا !
× تولد بلاگم نزدیکه و بچه م 2 سالش تموم میشه میره تو 3 سال ! میخوام اسمشو عوض کنم ! دیگه احساس میکنم این اسمی که داره اصلا هیچ ربطی به من و نوشته هام نداره ! یه اسم خاص میخوام انتخاب کنم که خیلی قشنگ و یونیک باشه ! و خیلی هم جلب توجه کنه و تو چشم باشه ! کسی پیشنهاد خاصی نداره ؟ بگیناااا ! تعارف نکنین ! نهایتش میزنم تو ذوقتون میگم خوشم نیومد ازش !!!! اصلا یه تمرینی میشه واستون که جنبه تون زیاد بشه :)))
× من یه چند روزی دارم میرم سفر ! ممکنه یه ماه طول میکشه ! میشه یه خواهشی بکنم ؟ میشه یکی لطف کنه گلدونای منو آب بده ؟ روزی 3 بار لطفا ! :)
× کوتاه ترین داستان کوتاه جهان:
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده .
× کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا:
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!
× از بیکاری زیاد هی هوس میکنم تند تند بیام آپ کنم ! چون وقتی اینقدر اوضاع به هم ریخته باشه عملا کار خاصی نمیشه کرد ! جز نشستن و زل زدن به وسایل، بلکه یه فرجی بشه و بال در بیارن و هرچی بره سرجاش ! :دی
× برای خالی نبودن عریضه میخوام یه خاطره از خودم در وکنم ! شبی که بار زدیم وسایلو ساعت حدود 11 بود، من افتادم جلوی کامیونه فلاشر هم روشن کردم که گم نکنه ! تا اومدم بپیچم توی کوچه ییهو دیدم چند تا ماشین وسط خیابون پارک کردن و چند تا دختر و پسر هم اومدن پایین هر هر و کر کر دارن میخندن ! تیپ دخترا خیلی خیلی فشن بود ! مانتوهای خیلی کوتاه ! شلوارای برمودا با کفشای 10-15 سانت پاشنه و موهای مش کرده و آرایش های غلیظ ! خدایی خیلی خوش تیپ و خوش هیکل بودن ! همین طور که منتظر بودیم تا برن کنار که مسیر باز شه، مامان یه دفعه گفت جلل خالق! اینا که همشون مَردَن !!!!!!!! بلـــ ــ ـــه ! بازم بحث زیبا و جذاب هم.جن.س بازها !!! من انواع و اقسام اوا خواهر دیده بودم ! ولی این مدلیش واقعا برام عجیب بود ! یعنی خیلی خیلی هم عجیب بود !!!!! البته ما که میدونیم به قول آقای ا.ن ما از این چیزا تو مملکت نداریم و این چیزا فقط ماله استکبار جهانیه !!! کلنی یه چیزی گفتم دور هم باشیم !!! هرگونه برداشت از این مطلب آزاده !
× امروز کنار پنجره دراز کشیده بودم و از اونجایی که از پرده خبری نیس کم کم آفتاب حرکت کرد و کرد تا کامل رومو گرفت ! منم حال نداشتم از جام تکون بخورم برم اون ور تر ! مامان که داشت از کنار اتاق رد میشد بم گفت تنبل بیا به سایه !!! منم بش گفتم سایه خودش میایه ! :))
سلاملکم !
× این اولین پست که تو خونه ی جدید مینویسم و پابلیش میکنم ! الان پاهامو دراز کردم و لپ تاپ رو گذاشتم رو پام و با بدبختیه هرچه تمام تر دارم فارسی تایپ میکنم ! اونم بدون لیبل ! خب واسه من سخته !!!
با این وضعیتی که من میبینم تا دو ماه دیگه هم شرایط نرمال نمیشه و باید همچنان به صورت انسان های اولیه زندگی کرد ! یعنی بخوام واضح تر بگم همه چیز رو به راهه !!! فقط یکم بگی نگی هیچی نداریم ! یکم وسایلمون نصفه نیمه ست !!! یکم لباسای من تو ماشین، تو پارکینگ خونه قبلی جا مونده ! و کسی حال نداره بره بیارتش !!! و خب قاعدتا من چیزی ندارم که بپوشم ! یکم کمدا طبقه بندی نشده و باید همه چیز همین طور تو کارتون بمونه ! یکم درا دستگیره نداره و مثلا دستشویی و حموم اُپن شده ! یه کوچولو تا کابینت ساز بیاد کابینت بزنه یخچال و فریزر وسط حاله ! یه کم ... ! این تیکه رو نگم بهتره !!! :دی
در کل بهتر از این نمیشه !!! شوووما اصلا نگران نباش ! البته هرچی باشه از روز اول که رو وسایل راه میرفتیم و هیچی رو نمیتونستیم پیدا کنیم خیلی بهتره !
مثلا شب اول من هرچی گشتم سیم آنتن یا آنتن سر خود مال تی وی رو پیدا نکردم که وصل کنم دلنوازان تماشا کنم ! اینقده حرص خوردم که نگوووو !!!
تا اونجایی که یادم میاد تو این 17-18 سال !!!! که از خدا عمر گرفتم این اولین باری بود که تو مراسم اسباب کشی حضور داشتم و امیدوارم آخرین بار هم باشه !!! چون به نظرم اصلا و ابدا خوشآیند نیومد !!!
ولی قسمت جالب ماجرا اونجایی بود که وقتی شب رسیدیم خونه همسایه ها با شیرینی و چایی اومدن استقبالمون !!! فک کنم فهمیدن چه شخصیت مهمی اومده در جوارشون ! :دی
× خبر عروسی و نومزدنگ 3 تا از دوستای عزیزمو امروز شنیدم ! چرا هر سه تا تو یه روز ؟ خبریه ؟ کپن میدن ؟ اگه چیزی میدن تا منم هرچه سریعتر یه فکر اساسی بکنم !! :دی
بعد یه عالمه وقت اومدم یه خودی نشون بدم که بگم بله ما هم هستیم ! عرضم به حضور انورتون که بالاخره راند دوم هم تموم شد ... و رفتیم امتحان دوم رو که همون جی آر ای بود دادیم رفت که ایشالا جوابش تا 50 روز آینده میاد ! نکه میخوان آپولو بفرستن هوااااا ... واسه همین اینقدر وقت میخوان !
شنبه همین هفته امتحان توی دانشکده تربیت بدنی دانشگاه تهران برگزار شد! اصلا فکرشم نمیکردم این همه آدم یعنی فکر کنم 3-4 هزار نفری میشدن بیان شرکت کنند ! امتحان توی سالن بسکت بال بود !!! روی یه سری صندلی از اون صندلی فلزی قدیمی های کج و کوله که فکر کن حدود 5 ساعت مجموع خود امتحان و حواشیش ما روی اینا نشسته بودیم که از وقتی بلند شدم تا همین الان که 3-4 روزی گذشته با کمر خم حدود زاویه ی 30 درجه رو به جلو راه میرم !!! رسما ناقص شدیم رفت !!!
قبل از شروع جلسه یه آقاهه میکروفون گرفته بود دستش و فکر کنم یکی به شوخی بهش گفته صدای قشنگی داری یا این که خیلی باحالی !!! اینم دیگه دلش نمیود میکروفونو بزاره زمین !!! جو اینگلیش هم گرفته بودش بدجوووور ! که مثلا ما هم آره داداچ !!! بلدیممم !!!! میگفت دونت دیسترب بغل دستیتونو !!!!!!
در کل امتحان سختی بود !!! منتظرم تا جوااابش بیاد !!!
این روزا بدجور درگیر اسباب کشی ام !!! واسه همین دیگه دیر به دیر میام این جا سر به زنم ! وقتی کاملا جابجا شدیم و اونترنت راه افتاد یه پست مبسوط از شرح وقایع این مدت مینویسم !
گودی بای !
امروز صبح که بیدار شدم، طبق عادت همیشه رو تخت یه غلت خوردم تا دستم برسه با پایین تخت ! گوشیمو برداشتم ببینم اس ام اس چیزی ندارم ! یهو دیدم او له لههههههههههههههه !!! ۱۰ تا اس ام اس !!!!
من و دوستام یه عادت داریم وقتی بعد از چند ساعت گوشیمون رو نگاه میکنیم و میبینیم نه میس داریم نه پیام ! میگیم هیشششششششکی ما رو دوست نداره !
به خاطر همین دلیل وقتی دیدم رو صفحه ی گوشی عکس یه پاکت نامه هست و یه عدد ۱۰ تو پرانتز ! کلی خوچحال شدم گفتم ای ول یعنی این همه آدم منو دوس دارننننن یوهوووووووووووو !
یکی یکی که خوندمشون همشون تبریک به مناسبت روز دختر بود ! خدایی اگه کسی تبریک نمیگفت اصلا من نمیدونستم همچین روزی هم وجود داره ! :) خوووولاصه که پیام از طرف یه عالمه دوست قدیمی که دختر بودنت رو تبریک گفتن خیلی حس خوبی به آدم میده ! منم به سهم خودم این روز رو به همه ی دخترای گلی که میان اینجا تبریک میگم ... دوستتون دارم ... ![]()
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟ بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.![]()
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی. ![]()
دوستار تو
بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.![]()
بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست.. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.![]()
بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.![]()
بابی ![]()

